باغ معجزه

 

 
زنده گان نپندارند که مرده گان از اینان بی خبرند بلکه مرده گان از تمام کارهای زنده گان خبر دارند بجز آنچه خداوند از آنها بپوشاند .
 

تدفین

یکی از بلاهای آخرالزمان از بین رفتن حقوق والدین و فرزندان است که در اسلام بسیار به آن تاکید شده است مرحوم آیت الله سید محمد تقی مقدم در کتاب حقوق والدین و اولاد با استناد به قرآن و روایات چهل حق والدین بعد از وفات را بیان کرده است که تلخیص آن در زیر از نظرتان می گذرد:

1- تسریع در غسل و کفن آن دو نماید
2-از بهاء زیاد و هزینه آنها ناراحت نشود
3- مراسم را بدستور شرع انور انجام دهد
4-طبق وصیت آن دو عمل نماید و خلاف آن و دلخواه خود یا دیگران نکند
5-شب دفن نماز وحشت بخواند، تبارک و امثال آن را بخواند و بدعای آنها پردازد که وحشت آن را به برد
6- از آنانکه در مراسم ،کاری مانند قرآن خواندن و امثال آنرا انجام داده با دادن وجه (و اگر قربت بوده)سپاس گذارد
7-اگر اهل بازار بوده حساب او را فورا تسویه کند که میت گرفتار دین نباشد
8-اگر سفارش به ثلث کرده باید فورا جدا کنند و حق هر وارثی را به خودش دهند
9-برای آنها هر روز قرآن بخواند اقلا(حداقل) بعد هر نماز سه قل هوالله بخواند به آن دو هدیه کند خداوند او و والدین و بچه ی او را می آمرزد
10-بعد از هر نماز برای آنها دعا کند به ویژه در نماز شب و اوقات دعا در زیارتگاه ها و حج و عمره
11-هر روز به نیابت آنها تصدق دهد که یک بر هفتاد هزار حساب می شود
12- اگر بتواند هر روز نماز والدین را بخواند
13- بر مصائب آنان صبر نماید
14-قضاء نمازهای واجب او را بگیرد یا اجیر گیرد
15- روزه های او را هر چه هدر شده قضا کند یا بدهد بگیرند و اگر روزه ایام پرفیض می گیرد ثوابش را برای آنها بفرستد
16- به زیارت قبر آنها رود که ثواب حج است
17- در قبرستان آیة الکرسی و قرآن بخواند و صلوات بفرستد و برای آنان هدیه کند
18- وقتی که به زیارت یکی از مشاهد مشرفه مانند پیغمبر و ائمه می رود به نیابت آنان هم زیارت کند
برای آنان رد مظالم بدهی به نیت آنها وجه را به فقیر می دهی به عنوان اینکه اگر حقی از کسی به گردن آنها است ادا شود
 

19- به نیابت آنها عمره رود و اگر در حج واجب است به نیابت آنان وقت فراغت طواف کند

20- به نیابت آنان اگر حج واجب خود را کرده حج واجب برود و اگر آنها مستطیع نبوده اند برایشان مستحبی انجام دهد
21- اگر کسی از آنها ناراحت باشد که پندارد به او ستم کرده اند او را با زبان یا وجه یا امر دیگر راضی کند یعنی خصماء او را راضی نمائی
22- برای آنان رد مظالم بدهی به نیت آنها وجه را به فقیر می دهی به عنوان اینکه اگر حقی از کسی به گردن آنها است ادا شود
23- اگر مجلس هفتگی یا ماهیانه از مرثیه خوانی داشته احیاء نمایی
24- اگر طعامی سالیانه داشته یا گوسفندی قربانی می کرده سنت های خوب او را بپا داری
25- اگر کار خیر نا تمامی از او مانده باید به اتمام برسانی
26- خدای ناکرده اگر آنان مالی را غصب کرده اند و تو بدانی باید برای خلاص آنان آنرا به صاحبش رد کنی اگر چه آنها ندانند و ادعا نکنند
برای آنها هر روز قرآن بخواند اقلا(حداقل) بعد هر نماز سه قل هوالله بخواند به آندو هدیه کند خداوند او و والدین و بچه ی او را می آمرزد
27- اگر خمس یا زکات بدهکار باشند حتما باید آنها را رد کنی
28- به پدر و مادر کسی بد نگویی که به والدین تو بد گوید
29- در جامعه کاری نکنی که مردم به پدر و مادرت بد گویند که عاق می شوی مردم آزاری نکنی ظلم به مردم روا نداری
30- با مردم به نیکی رفتار نمایی تا مردم والدین تو را دعا کنند و آن باعث بالا رفتن مقام والدین و باعث عزت تو خواهد بود
31-دوستان و آشنایان والدین را احترام کنی زیرا آنها هرگاه ترا ببینند بیاد والدین تو می افتند
32- احتمال گرفتاری آنها را بدهد و از پی نجات برآید
33- آثار آنان را از کتب و حسینیه و مسجد و درمانگاه و غیره اگر گذارده اند حفظ نماید تا آنان از او خشنود باشند
34- به جای زیارت پدر و مادر به زیارت عمو و عمه و دایی و خاله رود و آنچه پدر و مادر به آنان خوبی می کرده اند او به نیابت آن دو انجام دهد
35- اگر در حال حیات به حقوق آن دو کوتاهی کرده بعد از فوتشان بکوشد تا رضای او را بدست آورد.
36- سعی کند آنان را بخواب ببیند تا از حالشان آگاه شود
37- خیرات و مبرات و زیارات و صدقات را تداوم بخشد در هر حال شده از آنان قطع نکند آنها را به مرور زمان فراموش نکند
38- احترام اسامی و قبور آنان را بلکه بهتر از حیات داشته باشد نگذارد کسی آنان را به بدی یاد کند یا در قبور آنان هتک حرمت نماید 
39-چنانچه آنان مومن بوده اند باید شوق لقاء آنان را داشته باشد همان طوری که ائمه ما شوق پدران خود را داشته اند
40 -چنانچه قبر آنان ویران شده ترمیم نماید نگذارد قبرشان ویران شود.
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:33  توسط فریبا  | 

 

 

در بینش الهى ، ذکر و یاد خدا برقرار ساختن ارتباط با قدرت و حاکم مطلق هستى است که انسان در پناه او به آرامش و اطمینان مى رسد و از دام اضطراب و دلهر مى رهد. هم چنین با ذکر خداوند مسیر تکامل او هموار مى گردد. اما در بینش مادى که عالم مجرد و ماوراى ماده انکار مى شود. همه چیز در ماده و طبیعت خلاصه مى گردد، ذکر و ارتباط با خداوند و خالق هستى بى معنا است . از این رو بر اثر قطع ارتباط با خداوند و غفلت از یاد و ذکر کسى که رحمت و قدرتش بى پایان است ، انسان از هدایت و رحمت مبداء هستى محروم و به خود وا نهاده مى شود و درونش آکنده از التهاب و اضطراب مى گردد. مشاهده این اضطراب و نگرانى و عمومیت آن در بین کسانى که طعم ارتباط با خدا را نچشیده اند و با ثمره ارزشمندى ذکر و یاد خداوند، یعنى آرامش و اطمینان درون ، آشنا نیستند باعثگردید که اگزیستانسیالیست هاى مادى این نظریه را مطرح کنند که اساسا دلهره و اضطراب فصل ممیز و مشخصه اصلى و ذاتى انسان است و هیچ گاه از او جدا نمى گردد.
به عبارت دیگر، همان گونه که ما، براى مثال ، ناطق را فصل ممیز حیوان نسبت به سایر حیوانات قرار مى دهیم ، این گروه از نظریه پردازان ، فصل ممیز انسان را دلهره و اضطراب دانستند. آنان در این نظریه خود کاملا تحت تاءثیر محیط و جامعه پیرامون خود قرار گرفتند و در حقیقت ، موضعى انفعالى اتخاذ کردند. این در حالى است که پیوسته و در طول تاریخ تا به امروز، ما بسیارى از مومنان به خدا و اولیاى الهى را مى بینیم که قلب و روحشان مالامال از اطمینان و آرامش است . اگر دلهره و اضطراب را فصل ممیز انسان بدانیم پس باید بگوییم این افراد انسان نبوده و نیستند!
از منظر قرآن اضطراب و نگرانى به جهت ترس از دست دادن نعمت ها، خوشى ها و لذت هاى زودگذر دنیا و محروم ماندن از آنها، حالتى عرضى براى انسان است . انسان فطرتا طالب سعادت و کمال است . حال اگر انسانى حقیقت سعادت خویش و راه رسیدن به آن از شناخت و در نتیجه از رسیدن به سعادت محروم ماند، طبیعتا گرفتار اضطراب و دلهره مى گردد. او از آن رو مضطرب و نگران است که مبدا خیر و بخشنده سعادت و کمال را نشناخته تا با او ارتباط برقرار کند.


چنین کسى اگر به سرچشمه خوبى ها راه یابد و با او پیوند برقرار سازد، نگرانى اش زدوده مى گردد، او اگر مبداء وجود و خیرات و رب العالمین و کسى را که تدبیر جهان و انسان به عهده او است بشناسد، با خیالى آسوده بر او توکل و اعتماد مى کند و امور خویش را به او وا مى گذارد و او را وکیل خویش بر مى گزیند و مطمئن است که به او خیانت نمى کند:
و توکل على الله و کفى بالله وکیلا؛ (احزاب (۳۳). ۳) و بر خدا اعتماد کن ، همین بس که خدا نگهبان تو است .
وقتى کسى بر خداوند اعتماد و توکل کرد و صلاحدید خداوند را در ارتباط با خویش ، حق و به صلاح و مصلحت واقعى خود دید دیگر نگرانى و اضطرابى نخواهد داشت . او مى داند که خداوند خیر او را مى خواهد و بیش ‍ از هر کس دیگرى نیز بدان چه به خیر و صلاح او است آگاهى دارد. از این رو اگر خداوند براى او راحتى و خوشى رقم زند، خوشحال مى شود؛ چون مى داند صلاح او در آن چیزى است که خداوند براى او پیش آورده است ؛ اگر هم به دام سختى ها و بلاها گرفتار آید، ناراحت نمى شود؛ چون مى داند که آن بلاها و سختى ها به مصلحت او است ، و بدین ترتیب به خواست خداوند رضایت مى دهد.
بنابر این انسان فطرتا طالب سعادت و آرامش است و به دنبال کسى مى گردد که این سعادت و آرامش را به او ببخشد و در پناه او از دام گرفتارى ها و مصایب نجات یابد، و چنین موجودى کسى نیست جز خداوند متعال که مبداء هستى و مدبر عالم است . کسى که به این قدرت مطلق هستى معرفت یافت و خود را در حسن تدبیر و اداره او قرار داد، به آرامش و اطمینان مطلق مى رسد و مى داند که اگر خداوند نخواهد حتى اگر همه قدرت هاى مادى دست به دست هم دهند، نمى توانند گزندى به او برسانند و خداوند چیزى که به خیر و سلاح او است برایش رقم خواهد زد. اما کسانى که از معرفت خداوند به بهره اند ممکن است به هر چیز و هر کسى پناهنده شوند. آنان ممکن است به انسان هایى چون خود تکیه کنند و یا حتى ممکن است از فرط جهالت و ناآگاهى به حیوانات و جمادات ، یعنى بت ها پناه برند؛ موجوداتى که به فرموده قرآن اختیار نفع و صلاح خود را نیز ندارند، چه رسد که بر تاءمین نفع و مصلحت دیگران و دفع ضرر از آنها قدرت داشته باشند. خداوند در نکوهش از چنین گزینشى مى فرماید:
قل رب السماوات و الارض قل الله قل اءفاتخذتم من دونه اءولیاء لا یملکون لاءنفسهم نفعا و لا ضرا…؛ (رعد (۱۳)، ۱۶)


بگو: پروردگار آسمان ها و زمین کیست ؟ بگو: خدا ، بگو: پس ‍ آیا جز او سرپرستانى گرفته اید که اختیار سود و زیان خود را ندارند.؟
کسانى که در زندگى به غیر خدا تکیه مى کنند طرفى بر نمى بندند و نفعى عایدشان نمى شود؛ چون اولا دیگران به دنبال منفعت خود هستند؛ ثانیا اگر هم بخواهند نفعى به غیر خود برسانند، قدرتشان محدود است و مغلوب قدرت غالب و برترى هستند که مافوق همه قدرت ها و شکست ناپذیر است . اگر کسى بخواهد براى همیشه خیالش راحت گردد و به آرامش ‍ زوال ناپذیر دست یابد، تکیه گاهى محکم و شکست ناپذیر برگزیند و با مبداء قدرت لایزالى ارتباط بر قرار کند که بتواند او را در رهایى از شقاوت و رسیدن به سعادت و نجات از تنگناها و مشکلات زندگى یارى رساند. تنها در این صورت است که دیگر دلهره و اضطرابى برایش باقى نمى ماند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:56  توسط فریبا  | 

 

حضرت فاطمه زهرا
در هر کشور و جامعه‌ای اگر تبعیت از رهبر و مدیر آن جامعه انجام نشود، اختلافات به اوج خود می‌رسد و هرگز شاهد ثبات و آرامش نخواهیم بود. این مسئله در هر جمعی که متشکل از چند نفر باشد وجود دارد؛ مثلا در یک گروه کوهنوردی، اگر هنگام کوهنوردی، تبعیت از رهبر و مدیر گروه انجام نشود خطر پرتگاه‌ها همه را تهدید می‌کند.
یکی از جاهایی که نیاز به رهبر و مدیر دارد نظام خانواده است که اگر تبعیت از مدیر خانواده انجام نشود، زندگی دچار آشفتگی خواهد شد. 
این مسئله در قرآن کریم اینگونه آمده است:
«الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِیًّا كَبِیرًا [نساء/34] مردان، سرپرست زنانند، به دلیل آنكه خدا برخى از ایشان را بر برخى برترى داده و [نیز] به دلیل آنكه از اموالشان خرج مى‏ كنند. پس، زنانِ درستكار، فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان‏] حفظ كرده، اسرار [شوهرانِ خود] را حفظ مى ‏كنند. و زنانى را كه از نافرمانى آنان بیم دارید [نخست‏] پندشان دهید و [بعد] در خوابگاه‏ها از ایشان دورى كنید و [اگر تاثیر نكرد] آنان را بزنید پس اگر شما را اطاعت كردند [دیگر] بر آنها هیچ راهى [براى سرزنش‏] مجویید، كه خدا والاى بزرگ است.»
منظور از قوّام بودن، قلدری، استبداد و دیکتاتوری نیست؛ بلکه منظور آن است که مرد چارچوبی عقلانی را در خانواده خویش پی‌ ریزی کند تا با آن، حریم خانواده را مشخص و حفظ کند، در نتیجه احساس آرامش و امنیت در محیط خانه، حاکم شود. امروزه در اکثر خانواده‌ها، اصل «قوّام بودن مرد» رعایت نمی ‌شود و حتی در بسیاری از سریال‌های تلویزیونی و فیلم‌های سینماها، مرد را ذلیل و زن را فرمان ‌روا و یا زن و مرد را مطیع فرزندانشان نشان می ‌دهند!
حضرت زهرا(سلام الله علیها) در اوج بیماری و ناراحتی از آن دو نفر، باز هم تبعیت از همسر را فراموش نکرده و از فرصت ایجاد شده، نسبت به ظلمی که در حقش انجام گرفته بود با صبر و متانت و درایت به نحو احسن به نفع دفاع از حق استفاده می‌کند
سخن در باب اهمیت اقتدار مرد در خانواده بسیار است و همین نکته را بس که بدانیم تبعیت‌ زن از چارچوب ‌هایی که مرد تعیین می‌ کند، منجر به تربیت صحیح فرزندان می ‌شود. اما بسیاری از زنان در این موضوع، دچار افراط و تفریط می ‌شوند! عده‌ای اقتدار همسر را نادیده می ‌گیرند و بر او حکم می‌ رانند و عده‌ای گمان می ‌کنند که تبعیت از همسر، تبعیتی مطلق و بی ‌چون و چراست؛ لذا در مقابل خواسته‌های بی ‌جا یا گناه ‌آلود همسرشان، نمی ‌توانند "نه" بگویند.
مسلما هر دو دسته‌ نمی ‌توانند مادر خوبی برای فرزندان خود باشند. برای دوری از چنین افراط و تفریط‌ هایی، باید زن و مرد، چارچوب‌ های زندگی‌شان را بر پایه‌ی شریعت و احکام آن بنا نهند و تبعیت مطلق از خدا داشته باشند؛ یعنی مرد در چارچوب احکام الهی مقتدر باشد و زن، تبعیت از همسرش را تا آنجا که با قوانین الهی در تضاد نباشد، بپذیرد.
مسئله پذیرفتن قوّامیت درست مرد تا حدی اهمیت دارد که هر خانمی که این ویژگی را در خود ایجاد کند جزء صالحات خواهد بود(فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ)
اوج این تبعیت، تبعیت حضرت زهرا (سلام الله علیها) از حضرت علی (علیه السلام) هست که می ‌تواند الگوی مناسبی برای تمام مردان و زنان باشد.
در روایت آمده است هنگامى كه عمر و ابوبکر براى عیادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) آمدند، فاطمه زهرا (سلام الله علیها) اجازه ورود نداد و ناچار شدند به امیرمومنان علی (علیه السلام) متوسل شوند و آن حضرت وساطت كرد،‌ حضرت زهرا در پاسخ امیرمومنان (علیه السلام) فرمود:
بدانیم تبعیت‌ زن از چارچوب ‌هایی که مرد تعیین می‌ کند، منجر به تربیت صحیح فرزندان می ‌شود. اما بسیاری از زنان در این موضوع، دچار افراط و تفریط می ‌شوند! عده‌ای اقتدار همسر را نادیده می ‌گیرند و بر او حکم می‌ رانند و عده‌ای گمان می ‌کنند که تبعیت از همسر، تبعیتی مطلق و بی ‌چون و چراست؛ لذا در مقابل خواسته‌های بی ‌جا یا گناه ‌آلود همسرشان، نمی ‌توانند "نه" بگویند
«البیت بیتك. یعنى علی جان! خانه خانه تو است»، تو مختارى هر كسى را كه دوست دارى اجازه ورود بدهی؛ امیر مومنان (علیه السلام) براى اتمام حجت و این كه آن دو بعداً بهانه نیاورند كه ما مى‌ خواستیم از فاطمه (سلام الله علیها) رضایت بگیریم؛ ولى علی (علیه السلام) نگذاشت، به آن دو اجازه ورود داد. هنگامى كه آن‌ دو عذرخواهى كردند، صدیقه طاهره نپذیرفت و...[3]
نکته مهمی که در اینجا وجود دارد این است که حضرت زهرا(سلام الله علیها) در اوج بیماری و ناراحتی از آن دو نفر، باز هم تبعیت از همسر را فراموش نکرده و از فرصت ایجاد شده، نسبت به ظلمی که در حقش انجام گرفته بود با صبر و متانت و درایت به نحو احسن به نفع دفاع از حق استفاده می‌کند.
البته نباید این نکته را فراموش کرد که وظیفه مرد به عنوان رهبر و سرپرست خانواده برخوردی مهربانانه و به دور از تحکم نسبت به خانواده است و برای بداخلاقی‌ های مرد در خانه و نسبت به خانواده عقوبت ‌های شدیدیذکر شده است[4] و چه بسا در این صورت تبعیت از مرد هم صورتی دیگر پیدا کند.
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 6:19  توسط فریبا  | 

 



الجهل صورة ركبت فى بنى آدم ، اقبالها ظلمة وادبارها نور والعبد متقلب معها كتقلب الظل مع الشمس .
الا ترى الى الانسان تارة تجده جاهلا بخصال نفسه حامدا لها عارفا بعينها فى غيره ساخطا لها، وتارة تجده عالما بطباعه ساخطا لها حامدا لها فى غيره فهو منه منقلب بين العصمة والخذلان فان قابلته العصمة اصاب ، وان قابله الخذلان اخطاء، ومفتاح الجهل الرضا والاعتقاد به ، ومفتاح العلم الاستبدال مع اصابة موافقة التوفيق . وادنى صفة الجاهل دعواه بالعلم بلا استحقاق واوسطه الجهل بالجهل واقصاه جحوده وليس شى ء اثباته حقيقة نفيه الا الجهل والدنيا والحرص فالكل منهم كواحد والواحد منهم كالكل .(8)

نادانى صورتى است كه در وجود آدمى درست مى شود و روى آوردن آن به كسى موجب ظلمت و تيرگى است و دور شدن آن سبب نورانيت و روشنايى و صفا و معرفت است ، و آدمى در ميان اين دو حالت هميشه متحول است . مانند آفتاب كه به تبع وجود آن ، يا روشنايى است و يا سايه و تاريكى .
آيا نمى بينى كه آدمى گاهى به عيوب خود جاهل است و به ستايش خود مى پردازد، و در پى عيوب ديگران است و سخط (ناسزا) به ديگران مى گويد و گاهى به عكس است .
پس آدمى در بين عصمت (حفظ توفيق ) از خطا و خذلان و آلودگى به خطا منقلب الاحوال است . اگر خداى مهربان پى گيرى عيوب نفسش را به او توفيق داد، در راه صواب است و در آخرت اهل نجات و اگر در پى گامهاى شيطانى قدم نهد و مطيع هوسهاى خويش باشد و در فكر صلاح خود نباشد و به جاسوسى عيوب ديگران پردازد، از جمله عاصيان است و در آخرت در معرض عذاب و هلاكت قرار مى گيرد و كليد جهل و نادانى خودپسندى و از خويشتن راضى بودن است ، و كليد علم و دانش ساده گرفتن عمل خويش و براى آن قدر و ارزش قرار ندادن است . پست ترين صفت جاهل در عين جهل ، ادعاى علم داشتن و مرتبه وسط صفت جاهل ، جهل به جهل است كه بدين خاطر ادعاى علم ندارد و حد نهايى از جهل آنكه هر كجا علمى باشد، انكار كند و با اهل فضل و دانش و معرفت و بينش پيوسته دشمنى نموده و از آنان بدگويى كند، و چيزى نيست كه اثبات وجود آن برگشت داشته باشد به نفى و نبودن آن ، مگر جهل و دنيا و حرص .

اما جهل ، به واسطه آنكه حقيقت جهل نيست ، مگر ندانستن و اين عين نفى است . و اما دنيا، به واسطه آنكه هر كه طالب دنيا است و كوشش و سعى از براى دنيا مى كند، به دست نمى آورد مگر زحمت و تعب و از دنيا حاصلى ندارد مگر روزى مقرر مقسوم ، و همچنين حريص ، هم از حرص حاصلى ندارد غير تعب و زحمت .
(مراد از اين كلام ، بيان دنائت و خست اين سه صفت است ، زيرا هر چه وجودش عين عدم يا مستلزم عدم باشد، معلوم است كه به چه مرتبه دنائت و پستى دارد، حيف نباشد كه كسى از براى ازاله چنين صفت نكبت بار نهايت اهتمام نداشته نباشد)؟!
و اين سه موضوع (جهل و دنيا و حرص ) در حقيقت به يك معنى بر مى گردد، زيرا هر كجا جهالت حاكم باشد، قلب انسان تيره و تار و خود به خود صاحب آن اسير دنيا و دچار حرص شديد مى شود.

از مجموع سخنان امام صادق (عليه السلام ) در مورد جهل ، نتايج زير به دست مى آيد:

علامات جهل

1 - تيرگى و تاريكى و گرفتگى دل
2 - عدم توجه به نقايص درونى و حجابهاى نفس خود و دلخوش بودن به آنها و درصدد رفع آنها برنيامدن
3 - توجه پيداكردن به عيوب ديگران و انتقاد از آنها و غفلت ورزيدن از همان عيوب در نفس خود
4 - خوشبينى به نفس و معتقد بودن به برنامه زندگى و مسير (نادرست ) خودى و احتمال ندادن خطا و لغزش و انحراف در رفتار و كردار خود
5 - يكنواخت بودن برنامه زندگى بدون تغيير و تحولات سازنده در آن
6 - روى آوردن به متاع زودگذر دنيا و حريص بودن به آن و ثروت اندوزى

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:5  توسط فریبا  | 

 



1 - طلب توفيق از خداوند براى انجام امور خير و كسب كمالات
2 - توجه و بيدارى و خود آگاهى (به وسيله اظهار خضوع و خشوع و اقرار به حقارت نفس خود)
3 - اذعان و اعتراف به جهالت و محدوديت علم خود و گستردگى دامنه علم
4 - عدم ستيز با اهل علم و معرفت

راه سلامت عقل

مراتب كمال انسانيت هنگامى حاصل مى شود كه شخص از سلامت و رشد عقلى برخوردار باشد. معمولا انسانها از بدو تولد داراى بهره كمى از اقسام عقل هستند ولى عوامل و اسبابى مى تواند هر يك از انواع عقل را بارور سازد. همانطور كه برخى از عوامل هم سبب انحطاط و يا ركود عقل مى شود. فى المثل : وراثت ، محيط اجتماعى ، محيط اقتصادى ، موقعيت جغرافيايى ، تفكر و انديشه ، علم آموزى ، تجربه اندوزى از عوامل رشد عقل هستند.(9) همچنان كه پيروى از نيروى شهوت ، غضب ، پيدايش روح طمع در انسان ، خودبينى از موجبات انحطاط و خمود عقل مى باشند.
به همان نسبتى كه در اين موهبت الهى ضعف و نقص يا نارسايى عارض ‍ گردد، بشر به همان اندازه از حيات طيبه و سعادت واقعى محروم است . عقل سليم بالاترين نعمتى است كه انسان به توفيق الهى مى تواند بدان دست يابد. آنچه كه ما معمولا به نام عقل سليم مى ناميم جز همان تجربه و تفكر و تعقل تواءم با تفكر چيز ديگرى نيست و براى حصول آن هم شخص ‍ احتياج به قوا و استعداد فوق العاده ندارد بلكه فقط قدرى نيروى صبر و استقامت و حس اهتمام و مراقبت براى او كافى خواهد بود.
انسان هنگامى مى تواند حقايق را خوب تميز دهد و هر چيزى را خوب اندازه گيرى كند كه عقل خود را در مسير حكمت الهى قرار دهد، چه بسا امور باطل در لباس حق جلوه مى كند كه جدا كردن آنها از طريق آشنايى با مبانى احكام الهى ميسر نيست . بدون تقواى دينى ، عقل به تنهايى قادر نيست آدمى را به سر منزل كمال و سعادت رساند چرا كه در اين صورت دامنه شر و آفت حاصل از آن بر خرمن معنوى شخص آتش مى زند. شاهد چنين مدعايى جنايات ننگين و شرم آور عقلا و دانايانى است كه مجموع توانايى هاى عقلى خود را يكسره در اختيار جهان سياست (به معناى باطل ) نهاده و در مقام استثمار انسانها بدون مراعات حريم حق و باطل بى محابا قدم برداشته اند، مسلما اين گروه در تمام بدبختى هاى بشر سهيم و شريك جرم بوده و مسئوليت سنگينى به گردن دارند.

 

عن الرضا (عليه السلام ):
انه سئل ما العقل ؟
قال (عليه السلام ): التجرع للغصة ، ومداهنة الاعداء، ومداراة الاصدقاء.(10)
از امام رضا (عليه السلام ) سؤ ال شد:
عقل چيست ؟
حضرت فرمود:
((عقل (اجتماعى ) آن است كه انسان غصه ها را فرو برد، (و گرفتاريهاى زندگى را تحمل كند) و با دشمنان بسازد، و با دوستان مدارا نمايد.))
افضل العقل ، معرفة الانسان نفسه .(11)
برترين درجه عقل ، معرفت انسان به نفس خويش است .
لا يتم عقل امرء مسلم حتى تكون فيه عشر خصال : الخير منه ماءمول ، والشر منه ماءمون ، يستكثر قليل الخير من غيره ويستقل كثيرالخير من نفسه ، لا يساءم من طلب الحوائج اليه ، ولا يمل من طلب العلم طول دهره ، الفقر فى الله احب اليه من الغنى ، والذل فى الله احب اليه من العز فى عدوه ، والخمول اشهى اليه من الشهرة ، ثم قال : العاشرة وما العاشرة : قيل له : ماهى ؟ قال (عليه السلام ): لا يرى احدا الا قال : هو خير منى واءتقى . انما الناس ‍ رجلان : رجل خير منه واتقى ورجل شر منه وادنى . فاذا لقى الذى هو شر منه وادنى قال : لعل خير هذا باطن وهو خير له وخيرى ظاهر وهو شرلى . واذا راءى الذى هو خير منه واتقى تواضع له ليلحق به . فاذا فعل ذلك فقد علا مجده وطاب خيره وحسن ذكره وساد اهل زمانه .(12)

  

امام هشتم (عليه السلام ) فرمود:

عقل هيچ مسلمانى به كمال نمى رسد مگر آنكه ده صفت در او يافت شود:

1 - (مردم ) از وى هميشه آرزوى خير داشته باشند.
2 - از شرش در امان باشند.
3 - خير ديگران در نظرش زياد جلوه كند.
4 - خير خودش را اندك شمارد.
5 - اگر از وى هر حاجتى بخواهند، خسته نشود.
6 - در طول عمرش ، از طلب علم ملول و دلتنگ نشود.
7 - نيازمندى در رابطه با خدا، از ثروت در نزد او محبوبتر باشد.
8 - خوارى در رابطه با خدا، از عزت به دست آوردن در نزد دشمنان خدا، نزد او گرامى تر باشد.
9 - گمنامى نزد او لذت بخش تر از شهوت باشد.

سپس فرمود: امام صفت دهم و چه دهمى .

سؤ ال شد: آن چيست ؟فرمود:

10 - كسى را نبيند جز آنكه او را از خودش بهتر و باتقواتر بينگارد (با هر كس برخورد كرد، فرض كند آن كس بهتر و پرهيزكارتر از اوست ) زيرا در اين مورد مردم دو دسته اند:
دسته اى بهتر و باتقواتر از او،
دسته اى در مرتبه پايين تر،

 هرگاه او ملاقات كند كسى را كه از وى در مرتبه پايين ترى است ، با خود انديشد كه شايد اين شخص در باطن از او بالاتر است و خود را كمتر از او ارزيابى كند (به خود گويد: خير اين شخص آشكار نيست و آن از برايش بهتر است و خير من ظاهر است و اين برايم شر است )، و اگر كسى كه بهتر از اوست (بالاتر از خود) را مشاهده كرد، در برابرش تواضع كند تا به او ملحق شود (خود را به آن مرتبه برساند).

هرگاه شخص به اين درجه از كمال رسيد، مقامى ارجمند يافته و خيرش ‍ همه جا را فرا خواهد گرفت و نام نيكش همه جا ياد مى شود، و برتر از اهل زمان خويش مى گردد (بر مردم حكومت خواهد نمود).
الامام الرضا (عليه السلام ): عن الامام على بن الحسين السجاد (عليه السلام ):
ولكن الرجل ، كل الرجل ، نعم الرجل ، هو الذى جعل هواه تبعا لامر الله ، وقواه مبذولة فى رضى الله ، يرى الذل مع الحق اقرب الى عز الابد مع العز فى الباطل ، ويعلم ان قليل ما يحتمله من ضرائها يوديه الى دوام النعم فى دار لا تبيد، ولا تنفد، وان كثير ما يلحقه من سرائها ان اتبع هواه يؤ ديه الى عذاب ولا انقطاع له ولا يزول ، فذلكم الرجل ، نعم الرجل ، فبه فتمسكوا وبسنته فاقتدوا، والى ربكم فتوسلوا! فانه لا ترد له دعوة ولا يخيب له طلبة .(13)

امام رضا (عليه السلام ) به روايت از امام على بن الحسين (عليهم ا السلام ) فرمود:
((مرد كامل و بهترين مرد، آن است كه هواى خويش را پيرو فرمان خدا قرار دهد و نيروهاى خود را در راه خرسندى خدا به كار اندازد، و بپذيرد كه ذلت در راه حق نزديكتر است به عزت جاودان ، تا عزت در راه باطل ، و بداند كه اندك ناراحتى كه در دنيا تحمل مى كند، او را به نعمت دائمى مى رساند، در سرايى كه پايان ندارد و تمام نمى شود، و خوشيهاى فراوان دنيا، اگر پيرو هواى خويش باشد، او را به عذابى مى رساند كه بريده شدن و نابودى ندارد، پس چنين مردى نيكوترين مرد است . به او تمسك جوييد، و از روش ‍ و سنت او پيروى كنيد، و به وسيله او به پروردگار خويش متوسل شويد، چه دعاى او به هدف اجابت مى رسد و به آنچه بخواهيد، دست پيدا مى كنيد.))

 

 2 - داشتن روح تعبد و بندگى خداوند


انسان براى رسيدن به كمال لايق خود، چاره اى جز اين ندارد كه تسليم قانون الهى باشد. اين قانون مجموعه كاملى است كه با برنامه هاى حياتبخش خود، تمام زواياى زندگى انسان را روشن مى نمايد، زيرا قانونگذار آن ، هر چه بر اساس مصلحت مردم است ، همچون طبيب معالج ، راههاى صلاح و فساد، خير و شر را تعيين فرموده است .
آيين الهى هرگز تغيير نمى كند، و زايل نمى شود و پيوسته تا دنيا باقى است ، در جهان پايدار است . بنده واقعى (خدا) و ديندار حقيقى كسى است كه از تمام اوامر الهى بى چون و چرا اطاعت نمايد، آنها را صميمانه به كار ببندد و از نواهيش بى قيد و شرط اجتناب كند و تمام سعيش اين باشد كه در اين آزمون فايق شود، زيرا او تنها ضامن سعادت و نيكبختى را چيزى جز بندگى حق نمى داند.
متاءسفانه در بين برخى از كسانى كه به غرور علمى دچارند و مى خواهند تمام امور را با معيارهاى ناقص عقلى خود بجويند، اين رويه حاكم است كه هرگاه به حكمت و فلسفه بعضى از امور معنوى پى نبرند، از قبول آن سر باز مى زنند و به پيروى از مقررات الهى تن در نمى دهند. با آنكه اسلام احترام شايسته اى نسبت به عقل قائل شده ، تا جايى كه آنرا يكى از مبانى دينى و از ادله اربعه به شمار آورده ،(14) و به مسلمانان چنين حقى را داده است كه درباره فلسفه احكام به نقد و بررسى بپردازند، ولى با اين وصف درك بسيارى از حقايق الهى از قلمرو عقل كاملا خارج است و آدمى تنها به اندازه اطلاعات و به ميزان معلومات ناقص خود در هر عصر و زمانى مى تواند فلسفه و اسرار احكام الهى را دريابد، ولى به همه آنها دست نخواهد يافت زيرا علم آدمى محدود و عمق و وسعت دستورات الهى نامحدود است .
((دكتر الكسيس كارل )) مى گويد:

 عقل نمى تواند به ما نيروى زيستن بر طبق طبيعت اشياء بدهد. فقط به روشن كردن راه قناعت مى كند، و هرگز ما را به جلو نمى راند، ما بر موانعى كه در پيش داريم ، فايق نخواهيم شد مگر آنكه از عمق روح ما موجى از عواطف سر بيرون كشد.))(15)

همچنين مى افزايد:

((در نظر ما غربى ها جناب عقل را درگه ، بالاتر از عشق است ، در غرب علم مى درخشد، در صورتى كه مذهب به خاموشى مى گرايد، ما همچنان در توسعه و تقويت قدرت مغزى خود مى كوشيم ، اما كوششهاى معنوى روح مانند احساس اخلاقى ، احساس جمال و بخصوص احساس خداشناسى ، باز ايستاده است )).(16)
((يوسوئه )) مى گويد:

((علم ما را تنها بر طبيعت مسلط و پيروز مى گرداند، و فقط ايمان است كه ما را بر خويشتن تسلط مى بخشد، اين خلاء ايمان است كه آدميان را اين چنين بى بند و بار كرده است به طورى كه مانند درندگان در كوچه و بازار دنبال طعمه جنسى خود مى گردند و هر چه در اين كار بيشتر موفق مى شوند، بر آز و نياز آنان افزوده مى شود)).(17)
اين معنى جاى هيچگونه ترديدى نيست كه دانشمندان علوم تجربى ، حق بزرگى به گردن مردم دارند ولى اين حقيقت را هيچگاه نبايد از نظر دور داشت كه هر چيزى براى خود ميزان سنجش مخصوص دارد، مسائل هر علمى مقياس مخصوص به خود دارد كه بايد به واسطه آن سنجيده شود، هيچگاه نمى شود گرما و سرما را با متر اندازه گرفت و يا حجم اجسام را با هواسنج معين نمود. بديهى است مقدسات مذهبى و مبادى اخلاقى و يا به طور كلى معنويات از دايره علوم تجربى بيرون است و علوم طبيعى نمى تواند درباره اصالت و عدم اصالت آن اظهار نظر نمايد.
((دكتر مارتين لوتركنيگ ، رهبر سياهان آمريكا)) مى گويد:

 ((هرگز بين دين و دانش اختلافى وجود ندارد. جهانهاى اين دو از هم متمايز و راههاى آنها از هم جدا است . دانش مى جويد و دين تفسير مى كند. دانش ‍ به آدمى معلوماتى مى دهد كه قدرت است و دين به انسان حكمتى مى بخشد كه كنترل است ، دانش معمولا به كردار مى پردازد و دين به آثار، دانش و دين رقيب نيستند بلكه مكمل يكديگر مى باشند، دانش از نابودى دين در كارهاى نامعقول و ناصواب توده مردم جلوگيرى مى كند و متقابلا دين مانع است كه دانش در لجن زار پيش پا افتاده ماديات و انكار اصول اخلاقى فرو برود)).(18)

انسان منصف بايد هميشه در امورى كه در آن فكرش به جايى نمى رسد، از تسريع و عجله و نتيجه گيرى و داورى منفى خوددارى كند.

پشه كى داند كه اين باغ از كى است ... در بهاران زاد و مرگش در دى است

 اساس بندگى حق تعالى ، آن است كه آدمى در طريق پرستش ، پيوسته تسليم بى چون و چراى آفريدگار خود شود و تمام سعى او مصرف انجام تكاليف شرعيه و جلب رضاى حق تعالى گردد. مسلما چنين كسى به اين حقيقت پى برده است كه اين امور براى تقرب به خدا و حصول ملكه تقوا و صفاى نفس و تزكيه و اتصاف به اسماء و صفات الهى وضع شده است و صلاحيت محكمه عقل در اينگونه امور محدود بوده و عدم تشخيص ‍ برخى از مسائل اعتقادى دليل بر بطلان موضوع نيست .

((بايد بپذيريم كه آنچه فيلسوفان و متفكران اجتماعى به نام ايدئولوژى بافته اند، گمراهى و سرگشتى است ، براى انسان از نظر ايدئولوژى يك راه بيشتر وجود ندارد و آن ايدئولوژى از طريق وحى است . اگر ايدئولوژى از طريق وحى را نپذيريم ، بايد بپذيريم كه انسان فاقد ايدئولوژى است )).(19)
((شيخ ابوعلى سينا)) نابغه زمان و نادره دوران ، براى كسانى كه مى خواهند همه مسائل را با عقل خود بسنجند تا به مرحله باور رسند، مى گويد:
((پاره اى از خصوصيات معاد، از جمله امورى است كه عقل ما به آن راه ندارد، ولى از آنجا كه گزارشگر صادق ، رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آن خبر داده است ، ما آنرا مى پذيريم و باور مى كنيم )).(20)

 

متاءسفانه گروهى تنها به عقل اصالت مى دهند و ديگر امور را قبول ندارند، اين گروه فقط مى خواهند از راه عقل و تجربه ، همه چيز را دريابند و با پاى چوبين بى تمكين به قله رفيع سعادت صعود كنند و از آنجا افق عظيم حيات انسانى را تماشا كنند، در حالى كه عقل قدرتش محدود است و در بسيارى از موارد نمى تواند از انسان دستگيرى كند و او را به طى طريق صحيح رهنمون سازد.
عن الرضا (عليه السلام ) قال : ((انما امتحن الله عزوجل الناس بطاعته لما عقلوه وما لم يعقلوه ايجابا للحجة وقطعا للشبهة ، اعلم ان راءس طاعة الله سبحانه التسليم لما عقلناه وما لم نعقله )).(21)
امام رضا (عليه السلام ) فرمود:
((همانا خداوند مردم را به اطاعت و فرمانبردارى خود آزمايش مى كند، خواه ماده آزمايش براى آنان قابل تعقل باشد، خواه نباشد و هدف آزمايش ‍ اين است كه حجت خداوند بر مردم الزام آور باشد و جاى شبهه در اطاعت و عدم اطاعت او باقى نماند. بر اين اساس بدان كه سرآمد تمام شرايط اطاعت و فرمانبردارى از خداوند اين است كه ما تسليم بدون قيد و شرط خدا باشيم ، چه در امورى كه عقل ، آنها را درك مى كند و چه امورى كه عقل ما به عمق آنها راه ندارد و حقيقت آنرا درك نمى نمايد)).

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:5  توسط فریبا  | 

مطالب قدیمی‌تر